هویت و سیاست خارجی
نوشته دکتر حمید زنگنه و مصطفی افشاری
منتشر شده در نشریه رویدادها و تحلیل ها، سال سی و سوم، ش. 330، آذر 1398، صص. 47-51.
مقدمه:
در دو دهه اخیر هویت به عنوان یک مؤلفه در نظریه های روابط بین الملل مورد توجه قرار گرفته است. مفهوم هویت ابتدا در علوم اجتماعی بروز پیدا کرد. در دهه 1960 مؤلفه هویت در علوم سیاسی هم کاربرد یافت. ابتدا مقالات و تولیدات علمی در خصوص نقش مؤلفه هویت بر سیاست خارجی چندان مورد توجه قرار نمی گرفت، ولی با پایان یافتن نظم دو قطبی حاکم بر سیاست بین الملل، مؤلفه هویت نقش پر رنگ تری در نظریه های روابط بین الملل به خود گرفت.
در این گزارش ابتدا چند تعریف از هویت در سطوح مختلف ارایه می شود و سپس چهارچوبی نظری از چگونگی تأثیر هویت بر سیاست خارجی تبیین می گردد. در نهایت مثالی عملیاتی برای تبیین بهتر موضوع ارایه می شود.
1- انواع مختلف هویت
هویت انواع مختلفی دارد: شخصی، ملی و دولتی. اگر چه انواع هویت غالباً در هم آمیخته هستند، ولی می توان آن ها را تمایز داد. هویت به بازیگران می گوید که هستند و چه منافعی دارند. با توجه به منافع و معرفی می توانند چهارچوبی برای راهنمایی کنش ها عرضه کنند. هویت در تعامل با دیگران ساخته می شود و در نتیجه هویت دولت ها در تعاملاتشان در داخل و خارج شکل می گیرد.
- هویت شخصی: تصویری که شخص از خودش و تمایزاتش نسبت به دیگران دارد، هویت شخص را می سازد. هویت شامل یک یا تعدادی خصوصیت نمی شود، بلکه تصویر شخص از خودش است. معمولاً هویت به صورت جمع و در برابر دیگران به صورت متمایز تعریف و تبیین می شود. مثلاً شخصی که خود را ایرانی معرفی می کند، در واقع به یک مفهوم جمعی اشاره می کند و خود را به عنوان یک هویت متمایز در برابر غیرایرانی ها قرار می دهد. تعاملات و تجربیات در ارتباط با دیگران، عناصری ضروری برای شکل دادن به هویت محسوب می شوند. هم چنین فرهنگ جامعه و نهادهای اجتماعی هم در شکل گیری هویت نقش دارند.
- هویت ملی: ملت به معنای گروهی از مردم است که به صورت تاریخی در سرزمینی زندگی کرده اند. افسانه ها و داستان های تاریخی، حقوق و وظایف خاص خود را دارند. بنابراین هویت ملی، مفهومی است داخلی که در طول زمان از اذهان اشخاص به صورت مفهومی جمعی بروز می کند. هویت ملی شامل حافظه ای جمعی، ترکیبی قومیتی مانند لباس و زبان و ارزش های سیاسی جمعی در جامعه است.
- هویت دولتی: هویت دولتی ارتباطی است بین چیستی یک کشور و آن چه که در محیط بیرونی خود را با آن معرفی می کند. هویت دولتی به صورتی متناوب در تعامل با دیگر دولت ها تغییر می یابد. در عین حال، فضای داخلی و بین المللی هم به شکل گیری هویت دولت کمک می کند. هویت دولت هم مثل هویت افراد مفهومی درگیر با تعاملات اجتماعی و با دیگر بازیگران است. هویت دولت تنها مفهومی و توصیفی نیست، بلکه به صورت تعاملی عمل می کند. هویت در نظر دولت های دیگر به معنی رفتار سیاست مداران یک دولت است. بنابراین رفتار سیاست مداران یک دولت به معنای سیاست خارجی آن دولت تعبیر می شود. هویت دولتی به معنای این نیست که لزوماً همه افراد جامعه یا سیاست مداران آن دولت آن را قبول داشته باشند.
هویت دولتی دارای ویژگی های نمادین است که از طرف نخبگان به دولت داده می شود. این خصیصه ها، برای جامعه بین الملل معنی دار است و جهت گیری در سیاست خارجی را می تواند تعیین کند. بنابراین هویت دولت می تواند بر هر اصولی ساخته شود. برای مثال در سال های جنگ سرد، هویت غیر متعهد نشان دهنده موضع دولت ها در برابر رقابت های شرق و غرب بود. هویت دولتی بر خلاف هویت ملی می تواند از طرف بازیگران خارجی به دولتی نسبت داده شود. صفاتی چون دولت تروریستی یا دولت شرور اصطلاحاتی از این دست هستند. البته هویت ملی بر هویت دولت تأثیرگذار است، ولی این دو مفهوم جدا از هم هستند.
2- چگونگی اثرگذاری هویت دولتی بر سیاست خارجی
عنصر هویت، منبعی برای عملکرد شخص و بنابراین یک اصل اساسی در رفتار او است. هویت، انگیزه ایجاد می کند و از اصول شکل دهنده به رفتار است. اما باید دانست که هویت به صورت مستقیم به سیاست خارجی شکل نمی دهد. به جای این که رابطه علت و معلولی بین «هویت» و «تصمیم گیری در سیاست خارجی» را جستجو کنیم، باید بدانیم که هویت به صورت مفهومی به تصور یک دولت از منافع ملی خود شکل می دهد. به صورت ضمنی و یا آشکار بین هویت و منافع رابطه وجود دارد. هویت، نه تنها منافع ملی را خلق می کند، بلکه جهت گیری آن را هم شکل می دهد.
ارزش ها اولویت یک دولت را تعیین می کنند. زمانی که اولویت یک دولت تعیین شد اساس سیاست خارجی دولت پی ریزی می شود و اساس سیاست خارجی دولت نحوه عمل آن را در پی دارد. بر اساس منطق ارزش و عملکرد، به این معنی که ارزش غالب هرچه باشد، عملکرد در همان جهت خواهد بود. ارزش غالب ابتدایی ترین دلیل برای عملکرد است. هویت هم بر این اساس که به ارزش ها شکل می دهد، شکل دهنده به رفتار است. نه ارزش و نه هویت به شکلی مستقیم در سیاست خارجی نقش ندارند. بنابراین مفهوم هویت دولت به ارزش غالب در دولت منجر می شود که در نتیجه آن اواویت های ارزشی در سیاست خارجی معین می گردند. بنابر روانشناسی اجتماعی ارزش های اجتماعی از هویت سرچشمه می گیرند.
هویت دولت بر سیاست خارجی یک کشور اثرگذار است. یکی از مهم ترین راه کارهای حفظ هویت دولت و یا تبدیل آن از طریق سیاست خارجی است. تعامل میان دولت ها باعث می شود که دولت در صحنه سیاست خارجی خود در گروه تعدادی از دولت ها قرار بگیرد و احترام داشته باشد. در واقع، در زمان تصمیم گیری در سیاست خارجی، هویت به مؤلفه ای مهم تبدیل می شود و دولت ها باید آن را در نظر بگیرند. در عرصه سیاست خارجی و با توجه به موقعیت های مختلفی که یک دولت با آن ها روبرو می شود، هویت به مسأله ای پویا تبدیل می شود و دائماً می تواند دچار تغییر شود. هویت دولت آن را در گروهی از جوامع و دولت ها قرار می دهد و تصور ما را ایجاد می کند که در مقابل دیگر دولت ها قرار می گیرد. رابطه سیاست خارجی و هویت رابطه ای یک طرفه نیست، بلکه باید گفت که هم سیاست خارجی بر هویت دولت اثر دارد و هم هویت دولت بر سیاست خارجی. سیاست خارجی گذشته، هویت دولتی در شرایط فعلی را شکل داده است و هویت دولتی در شرایط فعلی تأثیرگذار بر سیاست خارجی آینده است.
3- نظریه سازه انگاری و مفاهیم ارزش و هویت در سیاست خارجی
در علم روابط بین الملل، مکتب نظری سازه انگاری، تأکید بسیاری بر متغیر هویت در شکل دهی سیاست خارجی دارد. سازه انگاران بر فرآیندهای برساختگی متمرکز هستند و سیاست بین الملل را نیز برساخته اجتماعی می دانند که به واسطه تعدادی از کنشگران سیاسی که در تعامل متقابل با یک دیگر می باشند، شکل گرفته و این کنشگران نیز دارای هویت ها و منافعی هستند که مبتنی بر ساختی اجتماعی است. سازه انگاران به بررسی این مسأله می پردازند که چگونه نهادها، رویه ها و هویت ها که محصول کنش گری و زاده ساخت و پرداخت اجتماعی هستند، شکل می دهند. درک این که چگونه این هویت ها ساخته می شوند، چه هنجارها و رویه هایی با بازتولید آن ها همراه است، و چگونه آن ها یک دیگر را می سازند، بخش مهمی از تلاش های فکری در مکتب سازه انگاری است.
مهم ترین خصیصه متمایز نظریه سازه انگاری در قلمروی هستی شناختی است. سازه انگاری، سیاست بین الملل را بر اساس یک هستی شناختی رابطه ای می بیند و به عوامل فکری مانند فرهنگ، هنجارها و انگاره ها بها می دهد. از همین رو، یک تحلیل سازه انگار از مسأله همکاری، بیش تر بنیان شناختی دارد تا رفتاری. زیرا به شناختی بیناذهنی می پردازد که ساختار هویت و منافع، یعنی ساختار بازی را به مثابه امری برون زا نسبت به خود تعامل تعریف می کند و این تعامل نمونه ای از آن قرار می گیرد.
سه گزاره مهم سازهانگاري عبارتند از:
- با توجه به اين که ساختارها به رفتار بازيگران اجتماعي و سياسي، اعم از افراد و کشورها شکل ميدهند، ساختارهاي هنجاري يا عقيدتي به همان اندازه ساختارهاي مادي حايز اهميت هستند.
- فهم اين که چگونه ساختارهای غيرمادی هويت های بازيگران را مقيد ميکند، از اين نظر حايز اهميت است که بر چگونگی تعريف منافع و به تبع آن، کنشهای بازيگران تأثير می گذارد.
- کارگزارها و ساختارها به صورت متقابل تأسيس و ايجاد می شوند.
از منظر سازهانگاري، خويشتن با انتخاب همکاري در يک وضعيت معماگونه اجتماعي بهطور ضمني هويتي جمعي را ميپذيرد و بهگونهاي عمل ميکند که گويي به ديگري اهميت ميدهد. اگر ديگري به عمل متقابل دست بزند، هويت موقت و آزمايشي خويشتن تقويت ميشود و در طول زمان، هويت جمعي هر دو طرف دروني ميگردد. به عبارت ديگر هر کنش گر با عمل به گونه اي که گويي هويتي جديد دارد و آموزش به ديگري در اين مورد که چه بايد بکند تا به حفظ آن هويت کمک شود، ياد ميگيرد که خود را در آيينه ديگري ببيند و برداشت خود را از هويتش تغيير دهد. اين يادگيري پيچيده است و نه تنها بهمعناي آفريدن هنجارهاي تنظيمکننده براي هويتهاي مسلّم است، بلکه هنجارهاي تکويني براي هويتهاي جديد خلق ميکند. اگر يادگيري پيچيده در تعامل جريان داشته باشد، تأثير وابستگي متقابل عميقتر ميشود.
بر اين اساس، سازه انگاران استدلال مي کنند براي برقراري صلح و همکاري بين المللي بايد هنجارهاي تشكيل دهنده و تنظيم کننده نظام بين الملل را به گونه اي تغيير داد که کشورها انديشيدن و عمل کردن بر مبناي واقع گرايي را متوقف سازند. براي رسيدن به چنين نظام صلح آميزي بايد هويت و منافع کشورها را تغيير داد. به عبارت ديگر، بايد تفکر و تصور آن ها از خود و روابط شان را با ديگر کشورها تغيير داد. از آن جا که در اين نظريه، ادراکات و انتظارات بيناذهني تعيين کننده رفتار کشورها است، پس براي برقراري صلح، کشورها بايد از تصور خود به صورت بازيگران خودپرست دست بکشند و خود را به عنوان بخشي از يک اجتماع واحد با منافع مشترک تعريف کنند. اساساً سازه انگاران اميدوارند که برنامه نرم افزاري واقع گرايانه حاکم بر کشورها و نظام بين الملل را با نرم افزار ديگري که بر هنجارهاي اشتراکي استوار است، عوض کنند. وقتي اين جاي گزيني صورت گرفت، کشورها با يك ديگر همکاري خواهند کرد و جهان سياست صلح آميزتر خواهد شد.
يک تحليل سازهانگار از همکاري به اين امر متمرکز ميشود که انتظارات چگونه از طريق رفتار مؤثر بر هويتها و منافع توليد ميشوند. فرآيند خلق نهادها فقط شامل خلق محدوديتهاي بيروني براي رفتار کنشگراني نيست که بهصورت برون زا شکل گرفتهاند، بلکه عبارت از فرآيندي در مورد درکهاي جديد درونيکردن خود و ديگري، و به دست آوردن نقشهاي هويتي جديد است. به عبارت ديگر، فرآيندي که با آن دولتهاي خودخواه ياد ميگيرند همکاري کنند و منافع دولتها از ديد تعهدات مشترک نسبت به هنجارهاي اجتماعي ساخت مجدد مييابند. اين جريان در طول زمان، گرايش به آن خواهد داشت که وابستگي متقابل مثبت نتايج را به وابستگي متقابل فايدهها يا منافع جمعي تغيير شکل بدهد که درباره هنجارهاي موردنظر سازمان يافتهاند.
از همين رو از نظر الکساندر ونت، هويتها و منافع و نهادها همگي ناشي از فرآيندهاي اجتماعي متعاملي هستند که ما براي سمت دادن به رفتار خود بر آنها تکيه ميکنيم و تنها پس از تعامل است که ميتوان از همکاري يا تعارض صحبت کرد. وي با توجه به نقش عوامل فرهنگي، در کتاب نظريه اجتماعي سياست بينالملل مينويسد در اکثر آثار علمي در روابط بينالملل فرض ميشود رابطهاي ميان انگارههاي مشترک يا فرهنگ در يک نظام و ميزان همکاري وجود ندارد. من معتقدم چنين نيست. فرهنگ ميتواند به تعارض يا همکاري قوام بخشد. سازهانگاران بر همين مبنا همچون ليبرالها ميگويند دموکراسيهاي ليبرال به اين علت با هم نميجنگند که هنجارهاي مصالحه و همکاري مانع از تعارض منافع آنها ميشود.
فردريش کراتوچويل هم بر نقش قواعد و هنجارها در برساختن حيات سياسي بينالمللي تأکيد ميکند. او نقطه عزيمت خود را بازيهاي زباني قرار ميدهد که به عنوان قواعد و هنجارها تعريف ميشوند. هنجارها هم بازيها را تأسيس ميکنند و هم معاني بيناذهني را ايجاد ميکنند که به کنشگران اجازه ميدهد با هم ارتباط داشته باشند. در نتيجه، ارتباطات مستمر در روابط بينالملل ضرورت دارد تا همکاري بينالمللي شکل گيرد. اگر فهمهاي متفاوت از واقعيت را نتوان از طريق کنش تفاهمي حلوفصل کرد، همکاري تحت حاکميت قواعد ناممکن ميشود. اين بيانگر آن است که در نظام بينالمللي، همکاري کموبيش شکنندگي خود را دارد. در عين حال، سازهانگاران برآنند که همکاري تنها شکل تعاملات در درون جامعه دولتها نيست. در ميان پارهاي از کنشگران، همکاري به وجه غالب تعاملات تبديل شده است و در ميان پارهاي نيز فراتر از آن ميتوان احساس همبستگي و هويت مشترکي را دنبال کرد. در مواردي نيز ميتوان ديد که عنصر کشاکش و تعارض غالب است.
ميتوان گفت مطالعات سازهانگاران در مورد همکاري بينالمللي بر دو فرض عمده بنا شده است: اول آن که ساختارهاي اساسي سياست بينالملل ساخته و پرداخته ساختارهاي اجتماعي هستند. و دوم اين که تغيير تفکر در خصوص روابط بينالملل ميتواند منجر به تغيير وضعيت همکاري بينالملل شود.
ارزش ها اولویت یک دولت را تعیین می کنند. زمانی که اولویت یک دولت تعیین شد، اساس سیاست خارجی دولت پی ریزی می شود و اساس سیاست خارجی دولت نحوه عمل آن را در پی دارد. بر اساس منطق ارزش و عملکرد، به این معنی که ارزش غالب هر چه باشد، عملکرد در همان جهت خواهد بود. ارزش غالب، ابتدایی ترین دلیل برای عملکرد است. هویت هم بر این اساس که به ارزش ها شکل می دهد، شکل دهنده به رفتار است. نه ارزش و نه هویت به شکلی مستقیم در سیاست خارجی نقش ندارند. بنابراین مفهوم هویت دولت به ارزش غالب در دولت منجر می شود که در نتیجه آن اولویت های ارزشی در سیاست خارجی معین می گردند. بنا بر روان شناسی اجتماعی، ارزش های اجتماعی از هویت سرچشمه می گیرند.
4- مطالعه موردی: هویت، ارزش و عملکرد دولت ژاپن در سازمان آپک
برای عملی کردن چهارچوب نظری ارائه شده به بررسی روند سیاست خارجی ژاپن در سازمان همکاری های آسیا – پاسفیک (آپک) می پردازیم و خواهیم دید که چگونه مؤلفه هویت دولت بر سیاست خارجی این کشور در این سازمان مؤثر بوده است.
سازمان همکاری های آسیا – پاسفیک در اواخر سال 1989 به عنوان یک سازمان منطقه ای چندجانبه تشکیل شد. دلیل دولت ژاپن برای پیوستن به این سازمان، شکل گیری یک نظم نوین منطقه ای (در زمینه های اقتصادی و امنیتی) بود. نظم قبلی منطقه، آمریکا محور بود و از دید دولت ژاپن این نظم باید به صورت اشتراک نقش ها در می آمد.
پس از جنگ جهانی دوم، دولت ژاپن در عرصه سیاست خارجی همواره بر روابط دو جانبه با کشورهای منطقه و هم چنین آمریکا تأکید کرده و چندان به سمت چند جانبه گرایی منطقه ای روی نیاورده بود. به همین دلیل عضویت ژاپن در سازمان آپک حائز اهمیت است.
بعد از بررسی های دقیق و استفاده از منابع درجه اول نظیر مصاحبه و جمع آوری اظهارنظرها و ... مشخص گردید دو موضوع متفاوت در سیاست مداران ژاپنی باعث گرایش آن ها به سمت سازمان همکاری های آسیا - پاسفیک شد. این موضوعات از دید ژاپنی ها ارزش تلقی می شد. ارزش اول، اطمینان دادن به کشورهای منطقه در خصوص همکاری های ژاپن در منطقه شرق آسیا بود و ارزش دوم این بود که آمریکا را در این منطقه نگه دارند.
اطمینان دادن به کشور های همسایه و منطقه، به این معنی است که کشورهای همسایه از ژاپن و فعالیت هایش با تلقی آن به عنوان چیرگی بر منطقه نهراسند (چه به عنوان قدرت غالب سیاسی و چه نظامی) و این ارزش طبعاً در فعالیت های چند جانبه می گنجد. زیرا روند چند جانبه گرایی بر خلاف دو جانبه گرایی بیش تر بر اساس همکاری و کم تر بر اساس سلسله مراتب است و به طور ضمنی مؤید این است که یک قدرت غالب منطقه ای، به جای غلبه بر دیگران، حاضر است در چهارچوب روابط چند جانبه با دیگر کشورها همکاری کند.
ریشه این ارزش را در یک مؤلفه دولت ژاپن می توان یافت و آن مؤلفه شهرت تاریخی آن کشور به عنوان یک دولت متجاوز است. ژاپن همواره از سوی کشورهای منطقه و جامعه بین المللی به عنوان دولت متجاوز در جنگ جهانی شناخته شده و کشورهای منطقه برچسب غیر قابل اعتماد بودن به این کشور زده اند. این امر باعث شد دولت ژاپن در راستای اعتماد سازی و بهبود تصویر خود نزد همسایگانش، از طریق چند جانبه گرایی عمل کند.
ارزش دوم، تمایل ژاپن به حضور آمریکا در منطقه آسیا - اقیانوسیه است. رد پای این ارزش را هم می توان در مؤلفه هویت دولتی کشور آسیایی غرب گرا مشاهده کرد. در این مفهوم، غرب به عنوان پیشرفت در صنعت و در برابر آسیاگرایی است. از لحاظ تاریخی ژاپن در ابتدا در تقابل با غرب برآمد، ولی با شکست در مقابل غرب پس از دو دهه، هویت خود را در هم غربی و هم شرقی بودن پیدا کرد.
نتیجه گیری
عامل هویت، در شکل دهی به تصمیم ها و رفتارهای سیاست خارجی همه کشورها اثر بسیار مهمی دارد. حتی کشورهای تازه استقلال یافته نیز در تلاش برای وضع بنیادهای هویتی برای خود و تعمیم پیامدهای آن در عرصه سیاست خارجی هستند. این موضوع می تواند در مواردی منجر به نزاع های دیپلماتیک با همسایگی که دارای دیرینه بیش تری هستند نیز شود.
دگرگونی های نظری و رفتاری در سیاست خارجی ج.ا.ایران نیز بیانگر آن است که قالب های هویتی متفاوت و متنوعی در ساختار اجتماعی ایران وجود داشته و انعکاس آن در حوزه سیاست خارجی تأثیر زیادی گذاشته است. رفتار سیاست خارجی ج.ا.ایران همانند هویت اسلامی – ایرانی ما از تنوع و پیچیدگی برخوردار است. عوامل هویتی متأثر از منابعی چون اسلام گرایی و مذهب شیعه، ذهنیت تاریخی ایرانیان و گفتمان انقلاب اسلامی، بر رویکردهای سیاست خارجی کشورمان بیش ترین اثر را داشته است.
فهرست اهم منابع:
Kuniko Ashizawa, “When Identity Matters: State Identity, Regional Institution-Building, and Japanese Foreign Policy”, International Studies Review, Vol. 10, Issue 3, September 2008, pp. 571–598, Available at
https://academic.oup.com/isr/article-abstract/10/3/571/1806808?redirectedFrom=fulltext
Dina Moulioukova, “Dialectic Relations between Russian Foreign Policy And Russian National Identity”, Miami-Florida European Union Center Of Excellence, Special Series, Vol. 11, No. 9 June 2011, Available at
http://aei.pitt.edu/33486/1/Moulioukova_RussianIdentity_110600.pdf
Adel Al Toraifi, “Understanding the Role of State Identity in Foreign Policy Making Decision Making: The Rise of Saudi-Iranian Rapprochement (1997-2009”, The London School of Economics and Political Science, 2012, Available at
http://etheses.lse.ac.uk/683
Milo Kershaw, “How National Identity Influences US Foreign Policy”, 7 August 2018, E-International Relations Student, Available at
https://www.e-ir.info/2018/08/07/how-national-identity-influences-us-foreign-policy
- سید جلال دهقانی فیروزآبادی، تحول نظریه های منازعه و همکاری در روابط بین الملل، دو فصل نامه پژوهش حقوق و سیاست، سال پنجم، ش. 8، بهار و تابستان 1382، صص. 73-117.
- حمیرا مشیرزاده، تحول در نظریه های روابط بین الملل، تهران: انتشارات سمت، 1384.
- الکساندر ونت، نظریه اجتماعی سیاست بین الملل، ترجمه حمیرا مشیرزاده، تهران: انتشارات وزارت امور خارجه، 1384.
- اندرو لینکلیتر (ویراستار)، جامعه و همکاری در روابط بین الملل، ترجمه بهرام مستقیمی، تهران: انتشارات وزارت امور خارجه، سال 1385.
این سایت به انتشار تعدادی از مقالات دکتر حمید زنگنه می پردازد.